|
خوش آمد بهار گل از شاخه تابيد خورشيد وار چو آغوش نوروزر پيروز بخت گشوده رخ و بازوان درخت گل افشاني ارغوان نويد اميد است در باغ جان كه هرگز نماند به جاي زمستان اهريمني بهاران فرا ميرسد پرستيدني سراسر همه مژده ايمني درين صبح فرخنده تابناك كه از زندگي دم زند جان خاك همه لحظه ها را به شادي سپار نوايي هم آهنگ ياران برآر خوش آمد بهار
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 9:38  توسط نگاه منتظر
|
آرزوهای من خدايا آرزو دارم با پا راه برم . خدايا آرزو دارم وضو بگيرم و نماز را ايستاده و خوب بخوانم . خدايا آرزو دارم آزادی را بينم . خدايا آرزو دارم هر چه زودتر از اينجا آزاد بشوم . خدايا آرزو دارم زحمت های پدر و مادرم را جبران کنم . خدايا آرزو دارم در روستا باشم . خدايا آرزو دارم محتاج نباشم . خدايا آرزو دارم زندگی کنم . انشاء الله به آرزوهايم برسم .
خوشا به حال انسان هايی که در اين دنيا ی زيبا زندگی خوبی و راحتی دارند . ای انسان ها که زندگی خوب و راحتی داريد و هيچ ناراحتی نداريد . هميشه از خدا تشکر کنيد که به شما سلامتی داده است و شما را محتاج نکرده است . محتاجی خيلی بد است . خداوند کسی را محتاج ديگران نکند . من زياد محتاج نيستم. همه کارهايم را خودم انجام می دهم . خدايا تـا کی بدبختی . تا کی عذاب بکشم . تـا کی زندانی . کی تمام می شود . هـر زندانی روزی آزاد می شود و هر بدبختی روزی تمام می شود . نمی دانم کی تمام می شود . خدايا چند سال بايد بدبختی بکشم. 35 سال است که من بدبختم . آرزو دارم چند سال زندگی راحتی داشته باشم . خدايا خسته ام . دلم تنگ است . خوشا به حال آنهايی که در جنگ پاهای خود را از دست داده اند . آنها چند سال زندگی کرده اند . باز هم زندگی می کنند . مثل من زندانی نيستند . ای کاش من هم مثل آنها بودم . من فقط يک شانس آوردم که در شهر خودمان و در نزديکی خانه مان هستم . خدايا خداوندا من نمی خواهم اينجا بميرم . آرزو دارم چند سال زندگی راحتی داشته باشم . و من دوست دارم زندگی کنم . در زندگی می شود بدون پا زندگی کرد . ولی نه مثل من اينجا . با خودم می گويم آنها که پاهای خود را از دست داده اند آنها چطوری زندگی می کنند . آيا آنها هم مثل من زندانی هستند . ولی من فکر نمی کنم آنها هم مثل من زندانی باشند .
خدايا خداوندا من هم می توانم کارهايم را انجام بدهم . من اگر کمی پول داشتم اينجا نمی ماندم . با پول می شود زندگی کرد . با پول می شود خيلی کارها کرد . من اگر پول داشتم هر کاری دوست داشتم می کردم. خدايا خداوندا در دنيا انسان هايی هستند که هم سلامتی دارند و هم پول زيادی دارند . خدايا خداوندا چرا به من پا نداده ای . مگر چه گناهی کرده بودم ...
خدايا من هم جوانم . من هم آرزوهايی دارم . ای خوشبختی کجايی ای بدبختی کی تمام می شوی . ای آزادی کجايی . ای زندگی کجايی . يا امام رضا من دوست دارم بروم مدرسه درس بخوانم . دلم می خواهد قـرآن يـاد بگيرم . عاشق کارم . ای خدا عاشق زندگی ام . ای خدا ......
متن کامل نوشته های مسعود را در سایت زیر موجود است :
لطفا از نظرات خودتون ما را بی بهره نگذارید .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:44  توسط نگاه منتظر
|
امروز می خواهم از آرزو های مسعود بنویسم : اجازه بدید اول از زبان خودش اونو به شما معرفی کنم به نام خداوندی که زندگی را آفريد و زيبا کرد . من می خواهم خاطراتم را بنويسم گرچه خط خوبی ندارم و بعضی کلمه ها را اگر اشتباه نوشتم بايد مرا ببخشيد . من در سال 1352 به دنيا آمدم . ا ز همان سال بدبختی من شروع شد . پدرم و مادرم مرا بردند دکتر در تهران . ولی آنها ما را جواب دادند . باز هم رفتيم . رفتيم پيش دکترها . ديگر آنها هم ما را جواب دادند . باز هم رفتيم باز هم ما را جواب دادند .
ما از اول در روستا بوديم. يادش بخير . هر سال عيد و تابستان می رفتيم روستايمان. خيلی می رفتيم. خيلی خوب بود. پدرم ماشين داشت . هر وقت می روم خيلی خوشحال می شوم. دلم باز می شود . در روستا همه جا باز است . مثل اينجا در و ديوار ندارد . اينجا مثل زندان است .
بنام خداوندی که بزرگ و بخشنده و مهربان و دانا و توانا است . و به نام خداوندی که آسمان و زمين و دريا و خورشيد و ماه و ستاره ها را آفريد . و به نام خداوندی که عقل و هوش و فکر و گوش و چشم و دهان و دست و پا را آفريد . و به نام خداوندی که جهان جهانيان و جهان آخرت را آفريد . و به نام خداوندی که نعمت های زيادی را به ما بخشيده است . و به نام خداوندی که مرا آرزومند کرد . و به نام خداوند شهيدان . خداوند بزرگ بخشنده به من عقل ، فکر ، هوش خوب داده است . من درس نخوانده ام و نه مدرسه رفته ام . وقتی که برادرانم و خواهرم درس می خواندند من از آنها ياد می گرفتم .
من در سال 1374 آمدم اينجا ( آسایشگاه ) . چند روز چند شب خيلی ناراحت بودم . گريه می کردم . چند روز روی تخت بودم . چند روز خيلی عذاب کشيدم . خيلی ناراحت بودم . باز هم ناراحت هستم . چـاره ای ندارم . بعد پـدرم و مادرم ديدند من ناراحت هستم بـرايم موکت و ... آوردند . من اينجا همه کارهايم را خـودم انجام می دهم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط نگاه منتظر
|
صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود در روز نخست در کویری سوت و کور در بیابان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است .
فریدون مشیری
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 15:15  توسط نگاه منتظر
|
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم! که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:22  توسط نگاه منتظر
|
|
|
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است. |
زندگی با همه وسعت خویش محفل ساده غم خوردن نیست
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند

به نام خدایی که می داند بنده اویم حال آنکه من فراموش کرده ام او خدای من است ...
به نام خدایی که بی نیاز از من است و مرا به سوی خویش می خواند حال آنکه من محتاج اویم و هرگز صدایش نمی کنم ...
به نام خدایی که نخوانده اجابتم می کند ، حال آنکه او بارها مرا خوانده و دعوتش را بی پاسخ گذاشته ام ...
به نام خدایی که با من آنچنان از سر عشق است که گویا جز من بنده ای ندارد ، حال آنکه من با او آنچنان از سر قهرم که گویا هزاران خدا جز او می شناسم ...
به نام خدایی که مرا با تمام حقارتم بزرگ میدارد حال آنکه من لجوجانه چشمهایم را بر عظمتش بسته ام و چیزی نمی بینم ...
به نام خدایی که در همه وقت یار من است ، حال آنکه من تا گره کارم گشوده میشود دیگر فراموشش می کنم ...
چقدر خوب که اینهمه صبوری ...
چقدر خوب که من تو را دارم ...
چقدر خوب که اینهمه دوستم داری ...
چقدر خوب که از من ناامید نمی شوی ...
چقدر خوب که همیشه نگران منی ...
چقدر خوب که من همیشه تویی را دارم که منتظرم هست ...
و چقدر بد که من همیشه عادت کرده ام خوبها را بیشتر برنجانم ... چقدر بد ...

نزدیک اینجا کسی از معلولیت پایش در رنج است دلش هوای دویدن دارد شاید هم پریدن اما بالهای پرواز شکسته اند ... او ساعتها ، روزها ، ماهها ، سالها نشسته است ، برای هیچ کس جز او ایستادن اینهمه باشکوه نیست ...
مسعود يک معلول جسمی و حرکتی است که در سال 1352 در يکی از روستاهای اطراف رودسر به دنيا آمد . تلاش های پزشکان در همان دوران کودکی برای درمان مسعود سودمند نبود تا اينکه در سال 1374 برای ادامه ی زندگی به آسايشگاه می آيد . با وجود اينکه در هيچ مدرسه ای درس نخوانده ، خواندن و نوشتن را از برادران و خواهر خود می آموزد ، و اين در حالی است که نوشتن برای مسعود با توجه به وضعيت جسمی او بسيار دشوار است .
با تمام اين مشکلات ، اعتقادات مذهبی مسعود بسيار محکم است و تمام فرايض دينی خود را به جا می آورد. او نيز مانند هر انسانی آرزوهای زيادی دارد . ولی آرزوهای مسعود تمام آن چيزهايی است که خيلی از ما داشته و نسبت به آن ها شکرگذار نيستيم . مسعود آرزو دارد بر روی دو پای خود راه برود و نماز را ايستاده بخواند . آرزو دارد در روستا باشد و زحمت های پدر و مادرش را جبران کند . آرزو دارد خادم امام رضا در مشهد مقدس باشد .
مسعود می نويسد : « ای خوشبختی کجايی؟ ! ای بدبختی کی تمام می شوی؟ ! ای آزادی کجايی ؟! »
يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود در روز نخست
در کویری سوت و کور
در بیابان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است .
فریدون مشیری