تبليغاتX
شکوه ایستادن


برگرفته از وبلاگ :  گریه های هر شب من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 13:7  توسط نگاه منتظر   | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:3  توسط نگاه منتظر   | 

درددل یک دوست :

اگه آدمی می تونست فراتر از چارچوبی که خودش برای خودش ساخته بره اونوقت می تونست بارها و بارها این صدای مهربون رو بشنوه و یا به خاطر بیاره که این صدا همیشه همراهش بوده . جالبه هممون هم اعتقاد داریم که دلبستگی به این طناب داریم اما همیشه این ترس مانع این میشه که حقیقت رو ببینیم و یا حتی بشنویم .می دونم یه جایی بالاخره اونقدر چشمهامون باز میشه که باورهامونم محکم. اما شاید اون روز برای رها کردن این طناب دیر شده باشه .خیلی دیر .آیا دوباره صدایی ما رو آروم می کنه؟ غم انگیزه یک طرفه عاشق باشی و همیشه رها شده باشی . تنها زمانی مخاطبت که تو دوستش داری صدات کنه که فقط بهت احتیاج داره .اون موقعه کمکش می کنی اما می دونی عاشقانه نیست شاید چون فقط یه عاشقه کمکت می کنه . گاهی دلم برای تنهایی خدا تنگ میشه خیلی زیاد......


....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 8:16  توسط نگاه منتظر   | 


داستان طناب درباره کوهنوردی است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود..
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.. ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط-برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...
او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت.. ولی قهرمان ما به جای-آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند به صعودش ادامه داد تا اینکه هوا کاملا تاریک-شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد...
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها-پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند..
کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت در حالیکه چیزی به فتح قله نمانده بود ناگهان -پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد...
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد-زندگی اش را به یاد می آورد.. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده..که ناگهان -احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده ...
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود ..
در ان لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند : "خدایا کمکم کن."
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد:"از من چه می خواهی؟"
- نجاتم بده!
- واقغا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟
- البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببر!
برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.. و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به - طناب بچسبد و آن را رها نکند...
روز بعد گروه نجات رسیدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور - کمرش حلقه شده بود و در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت....


                                                                   برگرفته از وبلاگ smile of god

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 8:26  توسط نگاه منتظر   | 

 


مینیاتور استاد فرشچیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 7:55  توسط نگاه منتظر   | 

 

از حادثه جهان زاینده مترس

از هر چه رسد چو نیست پاینده مترس

این یک دم عمر را غنیمت می دان

از رفته میندیش و از آینده مترس

ای دل تو به هر خیال مغرور مشو

پروانه صفت کشته هر نور مشو

تا خود,بینی,تو از خدا مانی دور

نزدیکتر آی و از خدا دور مشو

 


خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط نگاه منتظر   | 


           "به چشمانم می نگری روحم می خندد ، گرما و امنیت و شادی را

حس می کنم .

تونزدیک منی و دنیای من هیچ کم ندارد ."


                                                                                                         .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9:6  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:37  توسط نگاه منتظر   | 



همنوع من ، در کجای اين کره خاکی هستی؟ نمی دانم اما می خواهم برايت روايت کنم . روايت ما روايت کسانی است که نمی توانند مضايق ديگران را ببينند و وجدانشان اجازه بی عملی به آنها دهد . روايت مجموعه ای است که طاقت نياورده اند ببينند عـده ای کودک معصوم و بی سرپناه طعم ناملايمات بيرون را بچشند ، از کسانی صحبت می کنيم که تاب ديدن بی کسی ديگری را نياورده اند ،دلهای سوخته ای که دستشان خالی است اما همتشان بلند است و دلهايشان پر اميد . با دستان خالی خانه ای ساخته اند که زير سقفش مأمن کودکان معصومی است که يا از موهبت پدر و مادر بی نصيبند و يا از نعمت سلامت جسمی و روانی محرومند . اين مجموعه در حد استطاعت خود ساخته ، اما امروز برای تکميل و تکامل آن فراخوان می دهد که وجدانی بيدار ، انديشه ای اخلاق مدار و ضميری نيک انديش بيابد تا شايد دست سخاوتمندی از آستين بيرون آيد ، تا شايد او نيز چون آنان نپذيرد که اين کودکان معلول ـ خدای نکرده ـ حتی برای لحظه ای در ذهنشان خطور کند که در گوشه ای از اين خاک بی کس مانده اند و فراموش شده اند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:21  توسط نگاه منتظر   | 
آسايشگاه خيريه معلولين امام رضا (ع) شهرستان رودسر . پس از حادثه مهيب زلزله گيلان تاسيس شد ساختمان اين موسسه با حمايت مالی موسسه خيريه ای از کشور آلمان به نام کارتيانس در اسفند ماه سال 1373 به اتمام رسيد و راه اندازی شد . اين ساختمان با زير بنای 2800 مترمربع در دو طبقه بر ساحل زيبای خزر در شهر  رودسر قرار گرفته است .

اين مجموعه دارای 46 نفر کارمند است که به صورت شبانه روزی از 105 ناتوان ذهنی و جسمی دخترو پسر بالای 14 سال نگهداری می کند . موسسه خيريه امام رضا (ع) غير دولتی بوده و فاقد رديف بودجه ای دولتی می باشد . ناگفته پيداست اگر لطف لايزال پروردگار و کمکهای ارزشمند مردم نيکوکار نباشد اداره اين مجموعه ناممکن است .



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:12  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 14:46  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:38  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:33  توسط نگاه منتظر   | 

اگه خداوند گفت: باشه؛

                         همونی که میخوای بهت میده.

اگه خداوند گفت: صبر کن؛

                            میخواد بهترینو بهت بده.

اگه خداوند گفت: نه؛

                    میخواد بهترینو واست آماده کنه
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:57  توسط نگاه منتظر   | 

 

خدایا در بیکران تو تنها یک چیز می طلبم سادگی و پاکی روح ، چرا که اگر مرا به این زیور آراستی زیباتر از هر زیبا خواهم شد 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:17  توسط نگاه منتظر   | 

 

 بلا از دوست عطاست، و از بلا ناليدن خطاست.


الهی آفريدی رايگان ،

              روزی دادی رايگان ،

                               بيامرز رايگان

                                که تو خدايی نه بازرگان !


الهی!

    گفتی کريمم، اميد بدان تمام است،

                      تا کرم تو در ميان است، نا اميدی حرام است
  


 مناجات خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:1  توسط نگاه منتظر   | 

الهی

 ـ آمدم با دو دست تهی

ـ بسوختم بر امید روز بهی

ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟


الهی

 ـ هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری

ـ هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری


ملکا

 گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری

 


مناجات پیر هرات خواجه صاحب انصاری

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 13:23  توسط نگاه منتظر   | 

 

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

 

                رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

 

                           بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

 

                                                از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟


مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:4  توسط نگاه منتظر   | 

 

شبي بنده اي در خواب ديد كه با خداي خود در ساحل دريا راه ميرود.

 

در افق صحنه هايي از گذشته و زندگي خود را مي ديد كه همچون

 

صاعقه اي از برابر چشمانش عبور مي كردند.

 

در هر صحنه دو رد پا روي شن ها مي ديد.

 

يكي رد پاي خود او و ديگري رد پاي خدايش.

 

وقتي از صفحهء آخر آسمان مي گذشت به عقب باز گشت.

 

به رد پاهاي روي شن ها نگاه كرد.

 

شگفتا كه در بسياري از مواقع آن هم در سخت ترين و غم انگيز ترين

 

لحظه هاي زندگيش تنها يك رد پا وجود داشت.

 

از اين موضوع عميقآ متاثر شد و از خداي خود پرسيد:

 

خداوندا تو گفته بودي تا هر زمان كه پيرو تو باشم مرا در راه زندگي

 

 تنها نمي گذاري و همواره همراهم خواهي بود.

 

اما امروز ديدم كه در سخت ترين زمان هاي زندگيم تنها يك جفت رد پا

 

 وجود داشته است.


نميدانم چطور در چنين لحظه هايي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم

 

 مرا تنها ميگذاشتي..؟

 

خداوند به لطف و مهرباني پاسخ داد:

 

فرزندم من تو را دوست دارم و تو را هرگز تنها نميگذارم.

 

آن زمان ها و در لحظه هاي رنج و سختي كه  تنها يك جفت رد پا ديدي،

 

 آن رد پاي من بود كه تو را در آغوش گرفته بودم

 

و در مسير زندگي به جلو ميبردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 10:48  توسط نگاه منتظر   | 

 

من این متن را در بخش نظرات خوندم خیلی زیبا بود  دلم نیومد اونو برای شما  نگذارم این نوشته ها  روايت احساسات پاک  انسانی است که نمی تواند مضايق ديگران را ببينند....

 ای کاش این دوست عزیز خودشو معرفی می کرد

 و ای کاش بازم به ما  سر بزنند

 ولی از همین جا ازشون تشکر می کنم

 می خواهم از همه کسانی که دوست دارندبه مسعودچیزی بگویند دعوت کنم تا گفته هاشون  در بخش نظر خواهی این وبلاگ بنویسند ما حتما صحبتهاشون را به گوش مسعودمی رسو نیم

((سلام تمام متنها رو خوندم با دقت تمام و این بار حس عجیبی بهم دست داد شاید به این باور رسیدم که آدما هر چقدرم غرق در زندگی خودشون باشن گاهی یه نیم نگاه به واقعیتای موجود اونا رو می تونه به خودشون برگردونه یه جور تلنگر یا بهتر بگم یه نیشگون که جای سوزشش اونقدر عمیق میشه که بی اختیار اشکها رو سرازیر می کنه اینبار نه به خاطر دردش ، به خاطر خودت گریه می کنی که چقدر غافلی چقدر چقدر چقدر .بر می گردی تمام زندگیتو مرور می کنی اونوقت از شدت خجالت نمی تونی سرتو بالا کنی و به آسمون نگاه کنی .این همه رحمت ، محبت ، عشق و تو چقدر نابینایی .اینایی که نوشتم نه به خاطر حقیقت مطرح شده تو وبلاگتون بود چون از روح بزرگی یاد کردید که به واقع ما ازش خیلی دوریم .نوشته ها و دنیای ایشون منو به فکر برد .نمی دونم چی باید بنویسم اما از طرف یه غریبه بهش بگید دعاش می کنم از صمیم قلب با صدای بلند همیشه ی همیشه.))

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:56  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:58  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:4  توسط نگاه منتظر   | 

 خداوندا :

به داده هایت و به نداده هایت  و به گرفته هایت ...

شکر....

زیرا

   داده هایت نعمت

           نداده هایت حکمت

و

               گرفته هایت امتحان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 10:21  توسط نگاه منتظر   | 


دوستان عزيز سال نو بر همگان مبارك

سلامت، سعادت، سخاوت، سيادت، سربلندي، سرافرازي، و سرور را براي هفت سين قلبتان آرزو مي كنم. سالي پر از شگفتي‌هايي زيبا را براي همگان مي‌طلبم

شاد، موفق باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:41  توسط نگاه منتظر   | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 10:50  توسط نگاه منتظر   |