تبليغاتX
شکوه ایستادن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:58  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:53  توسط نگاه منتظر   | 

سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.


يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: ? دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.،

 

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد
پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط نگاه منتظر   | 
درباره مسعود

دوستان زیادی راجع به عکس کنار وبلاگ از ما سوال کردند امروز می خواهیم دوباره مسعود را به شما معرفی کنیم :

مسعود

مسعود يک معلول جسمی و حرکتی است که در سال 1352 در يکی از روستاهای اطراف رودسر به دنيا آمد . تلاش های پزشکان در همان دوران کودکی برای درمان مسعود سودمند نبود تا اينکه در سال 1374 برای ادامه ی زندگی به آسايشگاه می آيد . با وجود اينکه در هيچ مدرسه ای درس نخوانده ، خواندن و نوشتن را از برادران و خواهر خود می آموزد ، و اين در حالی است که  نوشتن برای مسعود با توجه به وضعيت جسمی او بسيار دشوار است .

با تمام اين مشکلات ، اعتقادات مذهبی مسعود بسيار محکم است و تمام فرايض دينی خود را به جا می آورد. او نيز مانند هر انسانی آرزوهای زيادی دارد . ولی آرزوهای مسعود تمام آن چيزهايی است که خيلی از ما داشته و نسبت به آن ها شکرگذار نيستيم . مسعود آرزو دارد بر روی دو پای خود راه برود و نماز را ايستاده بخواند . آرزو دارد در روستا باشد و زحمت های پدر و مادرش را جبران کند . آرزو دارد خادم امام رضا در مشهد مقدس باشد .

مسعود می نويسد : « ای خوشبختی کجايی؟ ! ای بدبختی کی تمام می شوی؟ ! ای آزادی کجايی ؟! »

 

آرزو های مسعود

 

 خدايا آرزو دارم با پا راه برم . خدايا آرزو دارم وضو بگيرم و نماز را ايستاده و خوب بخوانم . خدايا آرزو دارم آزادی را بينم . خدايا آرزو دارم هر چه زودتر از اينجا آزاد بشوم . خدايا آرزو دارم زحمت های پدر و مادرم را جبران کنم . خدايا آرزو دارم در روستا باشم . خدايا آرزو دارم محتاج نباشم . خدايا آرزو دارم زندگی کنم . انشاء الله به آرزوهايم برسم .

 برای دیدن دست نوشته ها و آرزو های مسعود به سایت آسایشگاه امام رضای رودسر  مراجعه فرمایید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:45  توسط نگاه منتظر   | 
GOD

 

God has given us two hands-one to receive with and the other to give with

We are not cisterns made for hoarding; we are channels made for sharing

 

خداوند به ما دو دست داده است یکی برای گرفتن و دیگری برای دادن

 

ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند،

ما کانال هایی هستیم برای تقسیم چیزها

 


 

  We may have different holidays and different prayers, but we have the EXACT SAME God which means we are more the same than we are different

 

ممکن است ما تعطیلات و دعاهای متفاوت داشته باشیم

اما همگي دقيقا يک خداي واحد داريم

این نشان می دهد که شباهت های ما بیشتر از تفاوت های مان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:58  توسط نگاه منتظر   | 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌«فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني .»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:26  توسط نگاه منتظر   | 

 نمي گويم 

          حالا چرا 

         بهارهاي باقي را 

                        به ديدارم بيا 

                                 تا بباري چون ابر 

                                        بر ريشه ي انتظار من 

                                                        تا برويم چون گياه 

                                                                         در جنگل نگاه تو

  


                                                                    ناهيد عباسی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:3  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط نگاه منتظر   | 

از در آسایشگاه   که وارد می شوی عـده ای  مد د جـو را می بينی  کـه چشمهای معـصومشان  تو را تعـقيب می کند اندکی که به اين چشمها خيره می شوی ، نگاهشان را آنقد ر آشنا می بينی  که انگار سالها ست  تو را می شناسند و گويا همگی در نگاه نيازمندشان چنين سرودی را همخوانی می کنند :

 

تو تنها دری هستی ای همزبان قديمی

                که در زندگی بر رخم باز بودهاست

                               توبودی و لبخند مهر تو ، گر روشنايی

                                                 به رويم نگاهی گشوده است .

 

عزيز مهربان که هم اکنون پايگاه اينترنتی ما را برای بازديد انتخاب کرده ای ضمن اينکه شما را به زيارت اين نگاههای معـصوم و آسمانی دعـوت می کنيم از شما می خواهيم که قـد ری  با مشکلات آنها نيز آشنا شويد ، اين بندگان خدا به  د ليل اينکه  اين موسسه به  صورت يک  سازمان نيکو کاری اداره می شود و هيچ رديف بودجه ای دولتی برای آن در سال تنظيم نمی گردد . و تنها با کمکهای مردم خير انديش اداره می شود ، با مشکلات مالی فراوانی دست به گريبان است ، و هراز گاهی در تامين هزينه های اوليه ای چون خوراک و پوشاک مددجويان خود دچار مشکل است .

همانگونه که می بينيد اين عزيزان که قهر طبيعت معلوليت را به آنها تحميل کرده متاسفانه بی مهری ما دايره زندگی را نيز برای آنها تنگ کرده است . اينان فقط نيازهای اوليه شان برآورده می شود شايد هر دو سال يک بار هم امکان ديدن فضای بيرون برای آنها فراهم نباشد . گويا نگاه معصومشان می گويد :

 

 

                     من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد

                                                   قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد

 

 آری به نظر می رسد اينان که در قفس تن گرفتار آمده اند و امکان رهايی ار آن تقريبا با امکانات پزشکی موجود غير ممکن است از تماشای دنيای پيرامونی خود نيز وامانده اند بياييد من و تو آستين همت بيرون آوريم و با خريداری يک خودرو مناسب شادی را به دلها آنها هديه کنيم بگذاريم احساس اين عزيزان نيز هوايی بخورد بگذاريد اينان نيز موهبتهای موجود را چون ما حس کنند .

مهربان يار ما آيا می دانی هنگاميکه اين معصومان بيمار می شوند امکان حمل و نقل آنها با توجه به وضع موجودشان با خودروهای معمولی ممکن نيست و وجود يک خودرو با کاربری آمبولانس با امکانات اوليه پزشکی کاملا ضروری است .

ما چشمانمان را به راه می داريم تا شايد قدمهای مهربان شما را از آن دور دستها ببينيم ، ما در آن دور دستها بارقه های اميد را نظاره گريم باشد که اين بارقه واقعی بوده و ديدگان ما سراب را آب نپندارد .

بياييد اينبار که به ديدار اين کودکان  معصوم  می آئيد . آنان ترانه نگاهشان را تکميل کنند و برايتان بخوانند که :

مرا با درخت و پرنده

               نسيم وستاره

                     تو پيوند دادی

                       تو شوق رهايی به اين جان افتاده در بند دادی

 

تو آغوش همواره بازی

          بر اين دست همواره بسته

                      تو نيروی پرواز من      بر فرازی

                                                            زمن ناگسسته

تو دروازه مهر و ماهی

           تو مانند چشمی که دارد به راهی نگاهی

                                                تو همچون دهانی  که گاهی

                                                                         رساند به من مژده دلبخواهی

 

 

بيا که من و تو همان آغوش هميشه باز باشيم ، همان دهانی باشيم که گاهی رساند به او مژده دلبخواهی

بيا   بيا   بيا ...........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:11  توسط نگاه منتظر   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط نگاه منتظر   | 

 

این متن زیبا را در بخش نظرات خوندم خیلی خوشم اومد اینها احساسات پاک یک هموطن  است که برای مسعود  که با پاکی قلبش همه را تحت تاثیر قرار داده نوشتند ازشون ممنونیم حتما پیغامشون را به گوش مسعود می رسونیم

به خانه ی تو سر زدم وطبق معمول دنیایی از کلمات و واژه ها در فکرم به حالت آماده باش در آمدند تا در وصف عظمت و بردباری تو شعر که نه حتی جمله ای بسازم.....
اما دریغ از یک کلمه.نه 32 حرف الفبای خودمان که الفبای تمامی زبانهای تاریخ بشر هم نخواهند توانست تو را به تصویر بکشند.
بزرگواری تو زمانی هویدا میشود که می بینم نشسته بر صندلی چرخ دار فراتر از من و میلیونها انسان ایستاده بر پا اوج میگیری و از نزدیک خدا بر غرور کاذب من و امثال من می خندی. تو بهتر من میدانی که پرواز از درون است نه از بیرون.تو بهتر از من میدانی که به پرواز در آوردن امید نا امیدان بهتر است از به پرواز در آوردن امیال نفسانی.
همه چیز را تو بهتر از من میدانی.
من خود را در لابلای کلمات شعرم گم کرده ام.
تو مرا پیدا کن و با خود به نزدیک خدا ببر.

به امید دیدار ای نازنین دوست..

 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط نگاه منتظر   | 

-با شكيبايي وصبر ، انتظار گشايش و پيروزي مي رود . ( حضرت محمد صلي الله عليه و آله)

- اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علي عليه السلام)

- صبر، ضامن پيروزي است . ( حضرت علي عليه السلام )

- هر كس يك ساعت شكيبايي ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علي عليه السلام )


این جملات زیبا را دوست خوبمون از وبلاگ نگاه تازه  برای ما فرستادن ازشون ممنونیم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 8:8  توسط نگاه منتظر   | 

 



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:20  توسط نگاه منتظر   | 

 ادم ها مثل هندی ها روی زمین راه می روند با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک مان را می گذاریم . در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل در روزهای زندگی چشمان مان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمانکه پیش روی ما حرکت می کندتمامی عیوبش را می بینیم.

این گونه است که در مورد خود بهتر از او داوری می کنیم. بی انکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود درباره ما به همین شیوه می اندیشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:45  توسط نگاه منتظر   |