تبليغاتX
شکوه ایستادن
 

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.

سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.

می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.

او نشسته بود و می گفت .........که پارسایی از کنار او رد شد.پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.

تا تو به این کفش های تنگ دل آویخته ای دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می

گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.

حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.

پارسا این را گفت و رفت..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:28  توسط نگاه منتظر   | 
 

علی یکی از ساکنین  آسایشگاه معلولین امام رضای رودسر است . متن زیر از نوشته های اوست . نظرات شما خواننده عزیز به اطلاع نویسنده خواهد رسید .

قصه زندگی من

 

زندگی همانند دریا و من همچون تکه ای کوچک و شناور هستم که قدرت امواج و جهت آن به هر طرف که می خواهد مرا می کشد و با خود می برد گاهی در تلاطم و گاه در آرامش و این را ه زندگی است .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:20  توسط نگاه منتظر   |