|
درباره مسعود
دوستان زیادی راجع به عکس کنار وبلاگ از ما سوال کردند امروز می خواهیم دوباره مسعود را به شما معرفی کنیم :
مسعود يک معلول جسمی و حرکتی است که در سال 1352 در يکی از روستاهای اطراف رودسر به دنيا آمد . تلاش های پزشکان در همان دوران کودکی برای درمان مسعود سودمند نبود تا اينکه در سال 1374 برای ادامه ی زندگی به آسايشگاه می آيد . با وجود اينکه در هيچ مدرسه ای درس نخوانده ، خواندن و نوشتن را از برادران و خواهر خود می آموزد ، و اين در حالی است که نوشتن برای مسعود با توجه به وضعيت جسمی او بسيار دشوار است . با تمام اين مشکلات ، اعتقادات مذهبی مسعود بسيار محکم است و تمام فرايض دينی خود را به جا می آورد. او نيز مانند هر انسانی آرزوهای زيادی دارد . ولی آرزوهای مسعود تمام آن چيزهايی است که خيلی از ما داشته و نسبت به آن ها شکرگذار نيستيم . مسعود آرزو دارد بر روی دو پای خود راه برود و نماز را ايستاده بخواند . آرزو دارد در روستا باشد و زحمت های پدر و مادرش را جبران کند . آرزو دارد خادم امام رضا در مشهد مقدس باشد . مسعود می نويسد : « ای خوشبختی کجايی؟ ! ای بدبختی کی تمام می شوی؟ ! ای آزادی کجايی ؟! »
آرزو های مسعود
خدايا آرزو دارم با پا راه برم . خدايا آرزو دارم وضو بگيرم و نماز را ايستاده و خوب بخوانم . خدايا آرزو دارم آزادی را بينم . خدايا آرزو دارم هر چه زودتر از اينجا آزاد بشوم . خدايا آرزو دارم زحمت های پدر و مادرم را جبران کنم . خدايا آرزو دارم در روستا باشم . خدايا آرزو دارم محتاج نباشم . خدايا آرزو دارم زندگی کنم . انشاء الله به آرزوهايم برسم .
برای دیدن دست نوشته ها و آرزو های مسعود به سایت آسایشگاه امام رضای رودسر مراجعه فرمایید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:45  توسط نگاه منتظر
|
این متن زیبا را در بخش نظرات خوندم خیلی خوشم اومد اینها احساسات پاک یک هموطن است که برای مسعود که با پاکی قلبش همه را تحت تاثیر قرار داده نوشتند ازشون ممنونیم حتما پیغامشون را به گوش مسعود می رسونیم به خانه ی تو سر زدم وطبق معمول دنیایی از کلمات و واژه ها در فکرم به حالت آماده باش در آمدند تا در وصف عظمت و بردباری تو شعر که نه حتی جمله ای بسازم.....
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط نگاه منتظر
|
من این متن را در بخش نظرات خوندم خیلی زیبا بود دلم نیومد اونو برای شما نگذارم این نوشته ها روايت احساسات پاک انسانی است که نمی تواند مضايق ديگران را ببينند.... ای کاش این دوست عزیز خودشو معرفی می کرد و ای کاش بازم به ما سر بزنند ولی از همین جا ازشون تشکر می کنم می خواهم از همه کسانی که دوست دارندبه مسعودچیزی بگویند دعوت کنم تا گفته هاشون در بخش نظر خواهی این وبلاگ بنویسند ما حتما صحبتهاشون را به گوش مسعودمی رسو نیم ((سلام تمام متنها رو خوندم با دقت تمام و این بار حس عجیبی بهم دست داد شاید به این باور رسیدم که آدما هر چقدرم غرق در زندگی خودشون باشن گاهی یه نیم نگاه به واقعیتای موجود اونا رو می تونه به خودشون برگردونه یه جور تلنگر یا بهتر بگم یه نیشگون که جای سوزشش اونقدر عمیق میشه که بی اختیار اشکها رو سرازیر می کنه اینبار نه به خاطر دردش ، به خاطر خودت گریه می کنی که چقدر غافلی چقدر چقدر چقدر .بر می گردی تمام زندگیتو مرور می کنی اونوقت از شدت خجالت نمی تونی سرتو بالا کنی و به آسمون نگاه کنی .این همه رحمت ، محبت ، عشق و تو چقدر نابینایی .اینایی که نوشتم نه به خاطر حقیقت مطرح شده تو وبلاگتون بود چون از روح بزرگی یاد کردید که به واقع ما ازش خیلی دوریم .نوشته ها و دنیای ایشون منو به فکر برد .نمی دونم چی باید بنویسم اما از طرف یه غریبه بهش بگید دعاش می کنم از صمیم قلب با صدای بلند همیشه ی همیشه.))
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 13:56  توسط نگاه منتظر
|
آرزوهای من خدايا آرزو دارم با پا راه برم . خدايا آرزو دارم وضو بگيرم و نماز را ايستاده و خوب بخوانم . خدايا آرزو دارم آزادی را بينم . خدايا آرزو دارم هر چه زودتر از اينجا آزاد بشوم . خدايا آرزو دارم زحمت های پدر و مادرم را جبران کنم . خدايا آرزو دارم در روستا باشم . خدايا آرزو دارم محتاج نباشم . خدايا آرزو دارم زندگی کنم . انشاء الله به آرزوهايم برسم .
خوشا به حال انسان هايی که در اين دنيا ی زيبا زندگی خوبی و راحتی دارند . ای انسان ها که زندگی خوب و راحتی داريد و هيچ ناراحتی نداريد . هميشه از خدا تشکر کنيد که به شما سلامتی داده است و شما را محتاج نکرده است . محتاجی خيلی بد است . خداوند کسی را محتاج ديگران نکند . من زياد محتاج نيستم. همه کارهايم را خودم انجام می دهم . خدايا تـا کی بدبختی . تا کی عذاب بکشم . تـا کی زندانی . کی تمام می شود . هـر زندانی روزی آزاد می شود و هر بدبختی روزی تمام می شود . نمی دانم کی تمام می شود . خدايا چند سال بايد بدبختی بکشم. 35 سال است که من بدبختم . آرزو دارم چند سال زندگی راحتی داشته باشم . خدايا خسته ام . دلم تنگ است . خوشا به حال آنهايی که در جنگ پاهای خود را از دست داده اند . آنها چند سال زندگی کرده اند . باز هم زندگی می کنند . مثل من زندانی نيستند . ای کاش من هم مثل آنها بودم . من فقط يک شانس آوردم که در شهر خودمان و در نزديکی خانه مان هستم . خدايا خداوندا من نمی خواهم اينجا بميرم . آرزو دارم چند سال زندگی راحتی داشته باشم . و من دوست دارم زندگی کنم . در زندگی می شود بدون پا زندگی کرد . ولی نه مثل من اينجا . با خودم می گويم آنها که پاهای خود را از دست داده اند آنها چطوری زندگی می کنند . آيا آنها هم مثل من زندانی هستند . ولی من فکر نمی کنم آنها هم مثل من زندانی باشند .
خدايا خداوندا من هم می توانم کارهايم را انجام بدهم . من اگر کمی پول داشتم اينجا نمی ماندم . با پول می شود زندگی کرد . با پول می شود خيلی کارها کرد . من اگر پول داشتم هر کاری دوست داشتم می کردم. خدايا خداوندا در دنيا انسان هايی هستند که هم سلامتی دارند و هم پول زيادی دارند . خدايا خداوندا چرا به من پا نداده ای . مگر چه گناهی کرده بودم ...
خدايا من هم جوانم . من هم آرزوهايی دارم . ای خوشبختی کجايی ای بدبختی کی تمام می شوی . ای آزادی کجايی . ای زندگی کجايی . يا امام رضا من دوست دارم بروم مدرسه درس بخوانم . دلم می خواهد قـرآن يـاد بگيرم . عاشق کارم . ای خدا عاشق زندگی ام . ای خدا ......
متن کامل نوشته های مسعود را در سایت زیر موجود است :
لطفا از نظرات خودتون ما را بی بهره نگذارید .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:44  توسط نگاه منتظر
|
امروز می خواهم از آرزو های مسعود بنویسم : اجازه بدید اول از زبان خودش اونو به شما معرفی کنم به نام خداوندی که زندگی را آفريد و زيبا کرد . من می خواهم خاطراتم را بنويسم گرچه خط خوبی ندارم و بعضی کلمه ها را اگر اشتباه نوشتم بايد مرا ببخشيد . من در سال 1352 به دنيا آمدم . ا ز همان سال بدبختی من شروع شد . پدرم و مادرم مرا بردند دکتر در تهران . ولی آنها ما را جواب دادند . باز هم رفتيم . رفتيم پيش دکترها . ديگر آنها هم ما را جواب دادند . باز هم رفتيم باز هم ما را جواب دادند .
ما از اول در روستا بوديم. يادش بخير . هر سال عيد و تابستان می رفتيم روستايمان. خيلی می رفتيم. خيلی خوب بود. پدرم ماشين داشت . هر وقت می روم خيلی خوشحال می شوم. دلم باز می شود . در روستا همه جا باز است . مثل اينجا در و ديوار ندارد . اينجا مثل زندان است .
بنام خداوندی که بزرگ و بخشنده و مهربان و دانا و توانا است . و به نام خداوندی که آسمان و زمين و دريا و خورشيد و ماه و ستاره ها را آفريد . و به نام خداوندی که عقل و هوش و فکر و گوش و چشم و دهان و دست و پا را آفريد . و به نام خداوندی که جهان جهانيان و جهان آخرت را آفريد . و به نام خداوندی که نعمت های زيادی را به ما بخشيده است . و به نام خداوندی که مرا آرزومند کرد . و به نام خداوند شهيدان . خداوند بزرگ بخشنده به من عقل ، فکر ، هوش خوب داده است . من درس نخوانده ام و نه مدرسه رفته ام . وقتی که برادرانم و خواهرم درس می خواندند من از آنها ياد می گرفتم .
من در سال 1374 آمدم اينجا ( آسایشگاه ) . چند روز چند شب خيلی ناراحت بودم . گريه می کردم . چند روز روی تخت بودم . چند روز خيلی عذاب کشيدم . خيلی ناراحت بودم . باز هم ناراحت هستم . چـاره ای ندارم . بعد پـدرم و مادرم ديدند من ناراحت هستم بـرايم موکت و ... آوردند . من اينجا همه کارهايم را خـودم انجام می دهم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط نگاه منتظر
|
|
|